برگشتممممم!2
شرمنده که اینقد دیر کردم
اینم از قسمت دوم تعریف خاطره :
آقا اصلا شما نمیدونین من اونشب چی کشیدم کلا
ولی اصلا پشیمون نیستما ، چون این دو تا وروجک و خیلی خیلی خیلی دوس دارم
داشتم میگفتم ( در واقع مینوشتم ) فردا صبح با اذیتای زینب از خواب
بیدار شدم . حالا نوبت این بود که این دو تا وروجکو بشونم سر سفره تا
صبحانه بخورن .
البته زینب که قربونش برم خودش عین یه دختر خوب نشست و شروع کرد خوردن صبحانه اش اما مگه میشد این نرگسو بگیری ؟
هی این ور و اون ور میرفت بعدم که به زور نشست سر سفره اگه بگم بیشتر از یه لقمه خورد دروغ گفتم مث ...
حالا بعد از خوردن صبحانه نوبت چی بود ؟؟؟؟؟؟بازی .
خانم ها حوصله اشون سر رفته بود . نشسته بودم تو اتاق که دیدم این دو تا پاشدن رفتن . بعد از چند دقیقه رفتم ببینم چیکار میکنن که دیدم به به اینا یه مشت ( مشت یعنی همون گونی اینجا ) ماسه از کوه ریگ مهریز ( نمیدونم رفتین یا نه یه جایی هست تو مهریز که تو یه قسمت از کوه ماسه بادی جمع شده همه تو یزد به اسم کوه ریگ میشناسنش شده مکان تفریحی )آوردن و ریختن تو حیاط و دارن بازی میکنن !
نشستم کنارشون و یه خورده بازی کردم که دختر خاله ام ( سحر ) اومد و گفت
بیا با هم بریم خونه ما . حالا هر چی به این دو تا میگم بیاین بریم میگن
نه ما شن بازی کردیم کثیفیم میخوایم بریم حموم .
دیدم بازم از پسشون بر نمیام بنابراین گفتم هر جور خودتون دوس دارید من میرم .
و همراه سحر راه افتادم . تو راه رفتیم خونه عموی سحر که مامانم اینا با خاله ام هم اونجا بودن . وقتی خاله ام فهمید گذاشتم بچه ها برن حموم یه خورده عصبانی شد و تهدید کرد که میکشتم منم که ترسوووووو . فورا با سحر فلنگو بستیم و رفتیم خونه شون .
خلاصه دیه اتفاق خیلی خاصی نیافتاد تا سیزده به در .
وااااااای سیزده به در جای همه تون خالی رفتیم ( شرمنده واقعا نمیدونم
اسمش چی بود !) که فقط یه چند تا درخت پراکنده با فاصله زیاد بود و کلی
بوته و گل سنبل .
اینقد سنبل زیاد بود که نگو . کلی ذوق مرگیدم . وقتی رسیدیم اونجا هوا
آفتابی آفتابی بود . مامانم و خاله ام و دختر خاله هام دست به کار شدن واسه
پختن ناهار ( آتیش از قبل توسط آقایون روشن شده بود ) .
ناگفته نماند که این داداش خل مشنگ منم یه عقرب سیاه کوچولو گرفت ( شما رو نمیدونم ولی من فجیح از عقرب بدم میااااااااد )
همینجور داشتیم برا خودمون علاف میگشتیم با سحر و ور میزدیم و میخندیدیم که یهو هوا ابری ابری شد ! یه ابر بزرگ سر تا سر آسمون رو گرفت . جایی که تا دو دقیقه قبلش آفتاب بود ( همون جایی که ما بودیم ) تگرگ اومد!!!!!!
همه خنده شون گرفته بود این وسط من و سحر سردمون شده بود و یه چادر گرفته بودیم دورمون که خداییش مث لنگه کفش تو بیابون بود !
خلاصه یه خورده تگرگ اومد بعد یه خورده بارون و بعد آفتاب شد دوباره بارون اومد دیگه واقعا همه تعجب کرده بودن .
برگشتن رفتیم بالای وانت داییم . واااااای اینقد خوش گذشت تازه دو تا
فیلمم گرفتم و یه عکس که خودم خیلی خوشم اومد ازش که متاسفانه هر کار کردم
نتونستم بریزم رو کامپیوتر تا براتون بذارم .
خب دیگه تمومید .
قالب جدیدم چطوره ؟
اگه خوب نیس بگین عوضش کنم .
فعلا بابای