سلاااااااااااااااااااااام
وای خدا چقد دلم برا وبم تنگ شده بود
واسه دوس جونای مجازیم که شما باشین
از اونایی که به یادم بودن اینقد تشکر میکنم که زیر بار تشکر له شن هه هه ( خبیث شدم !)
همونطور که تو آپ قبلی گفته بودم میخوام تغییر کنم !
البته هنوز تغییر زیادی رخ نداده ولی خب دارم تلاش میکنم .
ولی بازم هر چی فک میکنم دلم هیجان میخواد که متاسفانه ندارم .
حتی یه اتفاق نمیافته که اونقدر ساده نباشه که بخوام بهش فکر کنم !
همش درس و مدرسه و رمان !D:
وقتایی که بیکارم اینقد رمان میخونم که نگووووو
این مدت که نت نبودم ( در واقع تحریم بودم ) خیلی حالم گرفته میشد بعضی وقتا
خدا رو شکر برگشتم .
بگذریم .
بریم سراغ تعریف خاطره که یعنی دلم لک زده واسش !
از اول سال 92 شروع میکنم چون قبل از اون به هیچ وجه ذهنم یاری نمیکنه (
همینم که از اول امسال یادمه هنر کردم در حد المپیک . ک ک ک )
آقایون خانما ما که سالمون سر سفره ناهار تحویل شد شما چطور ؟
تایمر گوشیمو دقیق تنظیم کرده بودم که همون سر ساعت زنگ بخوره . با داداشم سر سفره عین ملنگا عدد میشمردیم
10 ...9....8....7....6....5....4...3...2..1.و هورااااااااااااااااااااااااا
خلاصه خوب بود . بعدشم یه چند تا عکس گرفتیم که عکسایی که خودم گرفتم از همه شون خوشمل تر شد ( خودم خودمو تحویل نگیرم کی بگیره ؟)
دیگه اتفاق خاصی نیافتاد تا داداش کوچیکم از تهران اومد .
یه روزم همینجا موندیم و آماده شدیم برای چی ؟؟؟؟؟؟ سفرررررر
اولش حرکت کردیم به سمت هرابرجان ( روستای مامان و بابام نمیدونم بدونید
کجاس یا نه قبلا جزو استان فارس بوده الان متاسفانه جزو یزده اووووووق)
اونجا یه دو سه روز موندیم . اتفاق خیلی خاصی نیافتاد جز این که یه بار
خیلی حرص خوردم از دست مامانم اونم به خاطر این که داشتم با شوهر خاله ام
بحث میکردم اومده بود دست گذاشته بود پشت کمرم و هولم میداد عصبانی شده
بودم در حد چی بگم دیگه ..هوفففففففف یه نفرم پیدا نشد بگه مامان جان این
دیگه بچه نی چیکارش داری بذار بحثشو بکنه ( بحث سیاسی بودا هر چند از بحث
سیاسی خوشم نمیاد ولی واقعا حس کردم به شعور و قدرت درکم توهین شده واسه
همین جواب دادم)
بعد از اونم یه سر رفتیم خونه داییم اینا تو شهرستان خاتم ( یا همون
هرات ) که خیلی خوش گذشت . مخصوصا با دختر دایی کوشولوم ستایش وووووووییییی
فدام شه !!!!!!!( الهی بمیرم اشتباه لپی شد فداش شم )
بعدشم حرکت کردیم سمت شیرااااااااز یوهووووووووو .
ولی متاسفانه یک ساعتی بیشتر اونجا نبودیم و غیر مستقیم ( یعنی تقریبا مستقیم ولی با یه استپ کوشولو ) از اونجا رفتیم بوشهر .
جای همه خالی . خوش گذشت . با همه غر غر های داداشام ( تو رو خدا
میبینین همه میگن مامانمون غر میزنه یا فوق فوقش بابامون غر میزنه ولی من
از دست این دو تا داداش میمیرم به فنا میروم آخر )
همونجا هم واسه تفلد انسی ( آجی جون خودم ) یه مجسمه چوبی خوشمل خریدمتا کادو بدم بهش .
بعدش دوباره رفتیم شیراز ( خبیث شدم حسابی میخوام اینقد بگم بعدش تا که
تا یه مدت بعد خوندن این مطلب حالتون از حروف ب ، ع ، د و ش بهم بخوره ک ک ک
)
خلاصه شیراز هم جای شما خالی خوش گذشت . به یکی از دوستای نتیم که شیراز
زندگی میکرد و قبلا هم یه بار رفتم شیراز و دیدمش زنگ زدم ولی بعدش
بلافاصله خاموش کرد گوشیشو
البته حق میدم بهش پشت کنکوریه .
وای خدا شیراز خونه دختر عمه ام بودیم اول ، بعد شبا اون رو گوشی من رمان میخوند منم کتاب رمانای اونو !
داده بودم رمان افسونگرو بخونه اینقد رفته بود تو این رمان که حتی وقتی میخواستیم بریم خونه اون دختر عمه ام و برگردیم گوشیمو نداد !
خلاصه بعد ( ک ک ک ) از شیراز دوباره هرابرجان .
راسی یادم رفت بگم یه بار که تو راه میخواستیم وایسیم غذا بخوریم وقتی
مامانم تجهیزاتشو از ماشین آورد بیرون کلا هنگ کردیم منو داداشام . از بس
که زیاد همراه خودش خرت و پرت آورده بود . فکر کنم آشپزخونه رو جمع کرده
بود گذاشته بود تو ماشین . از فلفل و نمک و ادویه بگیر تا قابلمه و
ماهیتابه و اینا .
همین که وسایلشو دیدیم یهو داداشم گفت : مامان میخوایم بشینیم مبل ها رو نیوردی ؟
من که کلی خندیدم و مامانمم کلی با داداشم کل کل کرد.
به هر حال داشتم میگفتم . بعد شیراز رفتیم هرابرجان دوباره .
شب که رسیدیم من بعد از خونه مامان بابام مستقیم رفتم خونه خاله ام اینا
چون دختر خاله ام که از شیراز اومده بود هنوز اونجا بود و گفت بیا اونجا
اگه اومدی هرابرجان . ما هم پاشدیم رفتیم اونجا که دیدیم دختر خاله محترم
خونه مامانه مامانم تشریف داره . من و دو تا دیگه از دختر خاله هام هم کلی
بهش خندیدم چون دقیقا موقعی که من رسیدم خونه مامانه بابام اون رفته بود
خونه مامانه مامانم . بهش زنگ زدیم گفتیم پاشو بیا اینجا گفت نمیام شما
بیاین ما هم گفتیم ما نمیایم تو بیا . یهو دیدیم اومد و گفت دل آرام پاشو
بریم !
گفتم : کجا
مریم ( دختر خاله ام ) : خونه آقایی ( به بابا بزرگم میگن البته من کمتر میگما ولی بقیه نوه ها میگن ) .
پاشدم همراهش رفتم اونجا . شبم همونجا خوابیدیم . فردا صبحش ( البته
نزدیکای ظهر ) اطلاع رسید که دو وروجک شیطون قراره بهمون حمله کنن ( دو
دختر خاله گرامم به نام زینب و نرگس . یکی 8 ساله و دیگری 7 ساله که زلزله
ای میباشند برای خودشان )
و من هم که عاشق این دو تا وروجک همونجا منتظر موندم البته قبلش یکم با دختر خاله ها رفته بودیم اینور اونور که یادم نی کجا رفتیم .
شب که شد رفتیم تو حیاط آتیش کردیم ( منو دو وروجک و داداشم مازیار )
من که خسته شده بودم هی میگفتم به این دو تا وروجک که بیاین بریم
بخوابیم اینا میگفتن نه ما میخوایم آتیش بازی کنیم . منم به ناچار کنارشون
موندم تا دیدم نه خیر دیگه دارم پس میافتم از زور خستگی بنابراین پاشدم
رفتم داخل و به خاله ام گفتم من از پس این دو تا بر نمیام ( هههههی جوونی
کجایی که یادت بخیر قبلا این دو تا وروجک رو خوب کنترل میکردما حالا دیگه
از پسشون بر نمیام . پیر شدم رفت )
رفتم تو اتاق دراز کشیدم و هندزفری رو گذاشتم تو گوشم تا یکم آهنگ گوش
کنم بعد بخوابم که دوتاشون پریدن تو اتاق . حالا قبلش منه بدبخت به اصطلاح
آخرین تلاشمو کرده بودم تا اینا بیان داخل . اونم یه تلاش که بیچاره م کرد .
یعنی بدتر از این نمیشد . باورم نمیشد همچین حماقتی کرده باشم . ای
خدااااااا
من بهشون قول قصه گفتن دادم !!!!!!!
اینا هم که عاشق قصه . وقتی اومدن داخل مثلا دست پیش گرفتم که پس نیافتم
و گفتم من خوابم میاد قصه نمیگم . حالا نمیدونم از شانس بد یا خوب من اینا
یادشونم نبود که با حرف من یادشون اومد ( کلا ... میزنم به موقعیت های خوب
زندگیم ! )
حالا مونده بودم قصه از کجا بیارم ؟ ؟؟؟
یه فکری به ذهنم رسید . گوشیمو برداشتم شروع کردم قسمتای اول رمان نی نی
های جلف ( اولش به اصطلاح از زبون یه بچه اس که داره به دنیا میاد ) رو
براشون خوندم . یعنی میگفتم جمله به جمله چرت میزدم دروغ نگفتم !
آخرم نتونستم تا آخرش براشون بخونم . گفتم خوابم میاد لی مگه اینا دست
از سرم بر میداشتن ؟ شروع کردن از مدرسه حرف زدن و سوال کردن که منم مث آدم
با آرامشی که در اون موقعیت اگه حال داشتم بعید بود جوابشونو میدادم .
آخرش وقتی رضایت دادن بخوابن یهو زینب گفت : دل آرام .
من : جانم ( !!!!!!!)
زینب : من میرم پیش مامانم .
من : چرا عزیزی ؟ مگه جات راحت نیس ؟
زینب : چرا ولی من میترسم . وقتی چراغو خاموش میکنی وسیال وحشتناک میشن ( البته راس میگه بچه من خودمم اینجوری بودم بچگیام )
اومدم فکمو باز کنم که نرگسم در تایید حرفای زینب گفت : آره خیلی ترسناکه منم میترسم .
من : خیله خوب .
روی کمر خوابیدم با یه دستم دست زینب و با یه دستم دست نرگسو گرفتم .
حالا این وسط کلی به عادتام فحش دادم آخه عادت دارم به پهلو بخوابم .
نمیدونم ساعت چند بود ولی مطمئنم از خستگی بیهوش شدم .
صبح به شدت خوابم میومد هنوز که با صدای زینب بیدار شدم .
من : زینبی عزیز بذار بخوابم .
زینب : نه پاشو من حوصله ام سر رفته .
من : زینبی خوابم میاااااد .
زینب : نه نمیشه . پاشو تنبل پاشو .
و شروع کرد به قلقلک دادنم . بعد از من رفت سراغ نرگس که اونم هنوز خواب
بود . طبق معمول نرگس شروع به لنگ و لقد انداختن شد که نزدیک بود طبق
معمول دعواشون بشه که من طبق معمول جمعش کردم .
وای خدا دیگه حس نوشتن نییییس
هنو ادامه داره ها
بقیه شو به زودی زود میذارم و وقتی گذاشتم به همه خبر میدم تا همه شو یکجا بخونن .
فعلا بای
بعدش ( ک ک ک ) نوشت : قالبم خوشمله ؟ یا بعوضمش ؟