حالا تا بیام عنوان بنویسم نصف وقتم رفته اوف
خوب من یه خورده شاد میزنم امروز از آخرین باری که آپ کردم تا الان اتفاقای زیادی افتاده
جالب ترینش اینه که ...
اگه گفتین چیه ؟؟
زود حدس بزنین دیگه
خوب خودم میگم
بنده بعد از مدتها و بعد از تلاشهای فراوان و ضعیف شدن چشمم
عینکی شدم ![]()
عینک واقعا بهم میاد ( البته از نظر خودم ) و حالا از نشستن زیاد پشت کامپیوتر و تلوزیون محرومم ![]()
اگه تونستم عکس خودمو با عینک میزارم و به کسایی که تو لینکام هستن رمز میدم فقط
حالا از بقیه اتفاقات بگم :
داداش بزرگم محمد از سربازی مرخصی گرفته و اومده خونه و برام دردسر شده آخه نمیزاره زیاد بشینم پای کامپیوتر واسه همینه که نیتونستم آپ کنم و الان خوابه که اینطور راحت نشستم پشت کامپیوتر![]()
خلاصه اومد و من کلی ذوق زده شدم اما ذوقم زود پرید ![]()
فک میکردم وقتی میاد از تنهایی در میام و کمتر پای کامپیوتر میشینم ولی وقتی اومد خودش نشست پشت کامپیوتر و دیگه ![]()
ولی الان بهتر شده چون اون شبا میشینه و صبح تا الان میخوابه و من تو این مدت فرصت دارم بشینم پشت کامپیوتر ![]()
روز قبل از اومدن داداشم آجی جونم زنگید گفت سه شنبه بیاین خونه ما مهمونی افطاری
منم کلی ذوقیدم ولی مامانم اول گفت نه
به یه زوری راضیش کردم و روز بعد از اومدن داداشم به آجی جون گفتم میایم
همون روز آجی جون بهم گفت آجی من میخوام با فائزه آشتی کنم و میخوام دعوتش کنم تو زنگ میزنی بهش ؟ گفتم نه آجی اینجوری که زشته خودت باید زنگ بزنی و زابن مبارک را به نصیحت گشودم ![]()
بعد از این که زبان مبارک مو در آورد آجی جون گفت راس میگی ها ( ای قربون اجی فهمیده خودم
)بعد دراومد به من گفت بهش اس بده بگو زنگ بزنم جواب میده ؟ گفتم آجی این چه حرفیه معلمومه که جواب میده گفت حالا اس بده گفتم باشه به هر حال قضیه رو راس و ریس کردیم و قرار شد فائزه هم بیاد
بعد از اینا فائزه بهم زنگ زد و گفت همین رو میخواست بگه گفتم اره گفت هه هه گفتم چرا گفت هیچی بعد گفتم فائزه میدونی من الان چه حسی دارم ؟ گفت نه گفتم احساس یه جاسوس دوجانبه ![]()
( آخه از یه ور به آجی جون اس میدادم از اونور با فائزه حرف میزدم با تلفن ![]()
)
حالا دوباره وسط حرف زدنای من با آجی و فائزه داداشم هی تیکه میپروند
وقتی داشتم با آجی میحرفیدم لحجه غلیظ شیرازی گرفته بود و هی ور میزد ![]()
اجی میگفت این چرا عین پیرزنا حرف میزنه ؟ میگفتم کجاش شبیه پیرزنا هس داره شیرازی حرف میزنه
حالا از اینا بگذریم یه چند روزی بود میخواستم برم عینک بگیرم و تصمیمم رو سفت و سخت گرفته بودم و با مامانم رفتیم بیرون تا عینک بگیرم و هم یه لباس برا بابام ( روزی که قرار بود عصر بریم خونه آجی جون )
مامانم لباس رو برا سالگرد ازدواجشون میخواست به بابام هدیه بده شب قبلش به من گفت بعد منم چون میدونستم مامانم برا مهمونی فردا شب نیدونه چی بپوشه به بابام گفتم تا براش لباس بخره و مامانم رو هم راهنمایی کردم که کتاب بخره ولی لباس گرفت بعدا ( جاسوس دو جانبه
) هیچی فردا صبحش زود بیدار شدیم و با مامانم رفتیم بیرون که عینک و لباس و اینا بگیریم پدرمون در اومد تا رسیدیم خونه
من گرمازده شده بودم شدید و به قول خودم رو به موت بودم ![]()
یه ده دقیقه از اومدنمون گذشته بود که آجی جون زنگید گفت ساعت ۳ یا ۴ و اینا بیاین گفتم اینقد زود ؟ گفت آره بشینیم دور هم باشیم تا بقیه هم بیان گفتم سعی میکنم ببینم چی میشه به مامانم گفتم مامانم گفت نه خیلی زوده ساعت ۶ میریم بالاخره به یه زوری راضیش کردیم که ۵ و خورده ای راه افتادیم و فائزه رو هم که خونه شون به ما نزدیکه برداشتیم و رفتیم .
دم در خونه آجی جون :
من مونده بودم کدوم زنگ رو بزنم که یهو در باز شد و آجی جونم اومد بیرون و همدیگرو بغل کردیم که فائزه گفت بابا احساسات بسه دیگه بسه بریم تو شما هم کشتین ما رو با این احساساتتون
ما هم رفتیم تو و مامان اجی جون مشغول کار بود
با کلی خنده و شوخی کمک کردیم و سفره رو انداختیم و منم مثل همیشه سلیقه به خرج میدادم و تزئینات رو به عهده داشتم
در حین کمک اینقد خندیدیم که دیگه داشتیم منفجر میشدیم
هیچی خلاصه سفره آماده اماده شد و ما دخترا رفتیم تو اتاق تا آماده شیم
خدا خدا میکردیم این مهمونا که میخوان بیان پسراشون رو نیارن ( پسراشون اول و دوم راهنمایی بودن تقریبا همسن ما ) حوصله لباس آستین بلند و روسری و این چیزا رو نداشتیم .
مامان آجی اومد و تندی آماده شد بیچاره آجی جونم تا میومد آماده شه درست حسابی کی میومد و باید میرفت دم در استقبال ! فقط لباساشو پوشیده بود که من آوردم و به زور نشوندم و خیلی کم آرایشش کردم و موهای ژولیده شو باز کردم و شونه کردم که جیغ و دادش رفت هوا
من : مرگ چته ؟
آجی : خوب محکم شونه میکنی .
من : خوب بیا خودت شونه کن میبندمشون برات
شونه رو دادم بهش دیدم خودش اینقد خشن شونه میکنه دهنم به طول ۳ متر و عرض ۲ متر باز موند اونجوری که خودش شونه میکرد من قبلش داشتم نوازشش میکردم !
شونه کردنش تموم شد و یه کش پیدا کردم و موهاشو بستم و موهای فائزه رو هم یه کلیپس زدم و موهای خودمم همینطور
همه مهمونا اومدن
همشون دختر داشتن و خدا رو شکر پسرا نیومده بودن فقط یه نی نی بود که پسر بود و تازه همه دخترا از ما کوچیکتر بودن
بعد از افطار ما پاشدیم و سفره رو با کمک همه جمع کردیم و رفتیم سمت اتاق
از هر دری حرف میزدیم و میخندیدیم
راسی یه سوتی خیلی جالب شنبه هفته قبل از یه نفر گرفتم که تا عمر دارم فراموش نمیکنم
بنده خدا پیرمردی هم هس داشت شاهنامه رو توضیح میداد از داستان رستم و سهراب و از اول اولش که میره با تهمینه آشنا میشه
به پایان داستان تهمینه رسیده بودیم که گفت : بله بالاخره این رستم و سهراب با هم ازدواج کردن
آقا اینو که گفت من منفجر شدم
با یه قیافه متعجب نگام میکرد و همین جوری ادامه میداد
خیلی سعی کردم نخندم اما نشد
حالا نمیدونم بزرگترا هم فهمیده بودن ولی روشون نشده بود بگن یا نفهمیده بودن که بالاخره یکی گفت که آقای فلانی اشتباه کردین و بعد اون آقا منو نگا کرد و گفت پس بگو اینا ( منو یه دختر دیگه که کوچیکتر من بود ) چرا دارن میخندن و دیگه خنده ما قطع شد
یه سوتی دیگه هم از بابام گرفتم که خیلی جالب بود : شاید بعضی هاتون با این جریان شهروند الکترونیک آشنایی داشته باشین
بابای منم ثبت نام کرده بود و کلاس داشت و پای کامپیوتر داشت به کلاسش میرسید و به اصتلاح درس میخوند و هی میگفت من هیچی نمیفهمم
گفتم بابا جان مگه میشه حالا هر چی نفهمیدی دوباره ببین ( این درسا به صورت فیلمه )
بعد از یه مدت که هی نفهمیدم نفهمیدم کرد اعصابم خورد شد و گفتم بابا جان این که داره خوب توضیح میده چی رو نفهمیدی ؟
گفت : توضیح ؟!
گفتم : آره
کمی بعد متوجه شدم آقا تموم اینا رو بدون صدا فقط نگاه کرده و زدم زیر خنده و صدا رو براش وصل کردم و گفتم بشین از اول ببین
خوب امروز خیلی زیاد نوشتم امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید و به این دو تا سوتی هم بخندید و دلتون شاد شه
قربون همتون
فعلا بای